عید امسال اما خالی از دلتنگی است

می نویسم چون الآن باید بنویسم...یادم میاد روزای خیره شدن به در و دیوار کلاس و کلاس و تیکه انداختن معلم به من:شایان عاشق شدی؟...بچه ها میزدن زیر خنده و خودمم میخندیدم...مثه دیوونه ها...اما اون خنده ها زیاد طول نمیکشید و بازم بغض تو گلوم بود...یه بغض کهنه....

شاید باور کرده بودم که یا مقلب القلوب والابصار امسال هم باید با بغض بخونم اما نمی دونم...نمیدونم خدا چرا اینقد منو دوست داره...سفره هفت سین من بعد از عمری بوی گلاب می ده...آآآآه....نمیدونم شاید یکی دو هفته ای مست این بوی گلاب باشم ولی بعدش چی؟ نمی خوام بش فکر کنم....

عید امسال اما خالی از دلتنگی است....:)

اگر دهانی برای خندیدن نداری چشمی هم برای گریستن نداری

حالا دیگه جدا به جنون نزدیک شدم...حوصله ی فکر کردم ندارم...آخه به چی فکر کنم؟ به دیر اومدن اتوبوس به تاخیر خوردن تو مدرسه به خیابونای پر از چال و چوله به اختلاف طبقاتی به تمایز نژادی به نابرابر بودن حقوق زن و مرد به مرگ اندیشه به فقر به فحشا به سو استفاده از بچه ها به ایدز به انتخابات به انتصابات به دولت شرمنده به ملی پوش بازنده به انتقاد سازنده به زندانی سیاسی به جنگ به خودکشی به ماهواره به اینترنت به سکس به آدم های روشنفکر به اصلاح طلبا به اصولگراها به اینکه میخوام چیکاره شم به اینکه علم بهتر از یا ثروت؟ به مردم گرسنه آفریقا؟...به حسرت نبودن... اصلا فکر کردن یا فکر نکردن چه فرقی میکنه؟....دارم قدم میزنم زیر این برج های بلند و فکر نکردن رو تجربه می کنم...

خسته بودم...خسته و منتظر یکی که بگه بریم یه جایی...موبایلم زنگ خورد و الناز عزیز بود که گفت یه رصد توپ داریم و من شادمان و مسرور بودم از اینکه خوش می گذرد...همه ی دوستام...به غیر از یه نفر...که نبودنش داشت دیوونه ام میکرد...بغض کرده بودم مثل همیشه تا اینکه حس کردم قلبم داره تند تند میزنه...اون تو قلبم بود مثه دیوونه ها زدم زیر خنده...همه چیز حوب بود مخصوصآ آسمون قشنگ صوفی آباد...با اون طلوع آفتاب دیوونه کنندش...با اون عکسای قشنگی که گرفتم...با آهنگ تابستون کوتاهه... یا شیپ آو مای هارت...خالی از بغض همیشه پر از ستاره...از فریاد ساکت ستاره ها...همه چیز خوب بود تا وقت برگشتن که من دستام رو دیدم که خالین...بازم مثل همیشه...بازم زدم زیر خنده!!

from ayat's weblog
from ayat's weblog magnify

ابراهیم تو را نمی شناختم، همچنان که زهرا را

تو را دفن کرده اند، تو زیر خاک گرم خفته ای و خانواده ات را در این سرما، سرگردان دادنگستریها رها کرده ای

آخ ابراهیم کاش زمین دهان باز کند و گور سیمان گرفته ات را از جا در آورد تا حقیقت، اشک های مادرت را که شاید تاکنون بر گونه های تاریخی اش یخ بسته باشند، مرهمی باشد

می گویند روزی در گذشته های دور، ابراهیم نامی به عشق خدا شمشیر از برای بریدن سر پسرش، انسانی، تیز کرد و امروز ابراهیم دیگری به دست عاشقانی دیگر، به همان خدا شاید، به قتل رسید. وه چه بیزارم من از این هر دو عشق. از این تاریخ که با خون دیگری را خواستن پیش رفته و شاخ و برگ گرفته است. از این خدا که خواسته کشته ببیند. نه. این، آن خدایی نیست که شایسته ی پرستیدن باشد

می ترسم از آنچه به آن می اندیشم. داستان ابراهیم ها و حسین ها سخت می ترساندم. آنکه خواست از برای خدا بکشد و آنکه از برای خدا کشته شد

دیر اما سخت آموخته ام که به دیگران و به تفاوتها احترام بگذارم. دیر اما تلخ پذیرفته ام که آموزه های دینی را اسباب بردگی و رنج انسان ندانم. اما دیری گذشته است و دین افسار گسیخته همچنان بر ما می تازد. من سخت می کوشم تا به باور کسی توهین نکنم. می دانم گروه اندکی از دین باوران هستند که رویه ای خشن و مرگبار بر آن متصورند. می دانم که بیشترشان دین را تعبیری نمادین برای معنا دادن به زندگی می دانند. آنچه می لرزاند دستانم را گاه نوشتن، آن دین خون خوار و سیری ناپذیری ست که بر امروز ایران سایه افکنده است

من از آن دسته ی دوم بابت تندی نوشته ام پوزش می خواهم ولی کاش دست کم برای آبروی باور و دینشان در مبارزه با دسته ی نخست کمی شتاب کنند. ابراهیم ها، حسین ها را برای خاطر زندگان به خلوت خود ببرند، تا ذره ذره نابودمان نکرده اند. می دانم شما از این همه تعبیری دیگر دارید. اما من مقصر نیستم اگر آن نسخه ی دیگر فراگیر شده است. می دانم باور دارید که خدا عشق است، دین رحمت است و هزاران سخن زیبای دیگر. پس کاری کنید ما گمرهان هم اثری از این همه زیبایی که به رخمان کشیده شده ببریم. زندگی امری متافیزیکی و نمادین نیست بلکه واقعی و لمس شدنی ست. همچون مرگ زهرا در بازداشتگاهی در همدان، زهرایی که از نسخه ی دینی نامش علنی تر و مفیدتر می بود. همچون مرگ ابراهیم که سیمان شده است... (با تشکر از کیمیای عزیزم)

یادم می آید در کودکی هیچ چیز اندازه ی این گفته ی، اگر درست یادم مانده باشد، مطهری نمی رنجاندم که "هی مگویید اسلام برای ما چه کرد، بگویید ما برای اسلام چه کردیم." چه باید بکنیم؟ خب بفرمایید: این همه اعدامی، این همه شکنجه، این همه شهید، این همه قربانی جور و واجور، این همه جانباز، آواره و این اندازه ویرانی. بسش نیست؟ کسی بگوید: او کی قانع می شود و پایش را از حلقوممان بر می دارد تا نفسی تازه کنیم؟ تا فریاد بزنیم: من هستم. برای زیستن، برای عشق ورزیدن. من هستم و برای آزادی، برای برابری و لذت بردن آفریده شده ام. من آفریده نشده ام که رنج ببرم
من تنها خدایی را می پرستم که شادی و سر افرازی مرا خواسته است. خدایی که خواسته مرا زنده ببیند. خدایی که خود من هستم، که تک تک مردم هستند

آخ ابراهیم خدا را چیزی بگو، برای خاطر زندگان