عید امسال اما خالی از دلتنگی است
می نویسم چون الآن باید بنویسم...یادم میاد روزای خیره شدن به در و دیوار کلاس و کلاس و تیکه انداختن معلم به من:شایان عاشق شدی؟...بچه ها میزدن زیر خنده و خودمم میخندیدم...مثه دیوونه ها...اما اون خنده ها زیاد طول نمیکشید و بازم بغض تو گلوم بود...یه بغض کهنه....
شاید باور کرده بودم که یا مقلب القلوب والابصار امسال هم باید با بغض بخونم اما نمی دونم...نمیدونم خدا چرا اینقد منو دوست داره...سفره هفت سین من بعد از عمری بوی گلاب می ده...آآآآه....نمیدونم شاید یکی دو هفته ای مست این بوی گلاب باشم ولی بعدش چی؟ نمی خوام بش فکر کنم....
عید امسال اما خالی از دلتنگی است....:)
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۸۶ ساعت 19:5 توسط شایان
|