حرمسراهای قانونی

امروز در شرایطی به سر می بریم که حرمسراها در پناه قانون، در حال قانونی شدن هستند.

مردان سیاسی "اصول گرا" و "ارزش مدار" با همراهی بوق های تبلیغاتی شان می توانند این حرمسرا ها را با شعار خانواده اسلامی تکریم کنند و برای زنانی که از سر ناچاری و نداشتن استقلال اقتصادی و یا نداشتن حق طلاق فرمان برداری و این خیانت قانونی را تحمل می کنند، بزرگداشت بگیرند و در آگهی های تلویزیونی به مناسبت روز مادر به آنان رب گوجه فرنگی و پودر رختشویی هدیه دهند .

با لایحه جدید به اصطلاح حمایت از خانواده که دست آوردی به جز فروپاشی برای خانواده ایرانی نخواهد داشت، لایحه ای که به پیشنهاد قوه قضائیه در جلسه هیات وزیران به تصویب رسیده و هم اکنون به مجلس شورای اسلامی جهت بررسی و تصویب فرستاده شده است، دولت نهم و جناب آقای احمدی نژاد هدیه ای به زنان ایرانی اعطا فرموده اند که هر چه بیشتر زن ایرانی را فرودست تر و منزلت و هویت وی را کم مایه تر خواهد نمود .

به نقل از فریبا داوودی مهاجر

امروز زنان باید انتظار آن را داشته باشند که دیگر شوهرانشان بدون اطلاع و یا اجازه آنها دوباره ازدواج کنند و از آنجايی که علی الظاهرطبق آیه قرآن مبادرت به این عمل نموده اند آخرت خود را نیز تامین نمایند. علی القاعده هر گونه مخالفتی با چنین قانونی نيز، بعد ها مخالفت با اسلام و اقدام علیه امنیت و به منزله رفتن به جهنم نیز تلقی می شود.

طراحان چنین لایحه ای که مدعی شده اند برای تطبیق قوانین جاری با مسائل روز مبادرت به ارائه چنین لایحه ای نموده اند، عقب گردی ارتجاعی به نیم قرن پیش کرده و در ماده 23این لایحه آورده اند که "اختیار همسر بعدی ، منوط به اجازه دادگاه پس از احراز توانایی مالی مرد و تعهد اجرای عدالت بین همسران است." یعنی اولا حق اجازه همسر در ازدواج مجدد مرد را که پیش از آن در قانون وجود داشته است از زن سلب کرده و تنها انجام آن را منوط به وضع مالی مرد و تعهدی نموده که هیچ ضمانت اجرایی ندارد و معلوم نیست که این عدالت قبل از ازدواج مجدد چگونه برای قاضی احراز می شود . لایحه نویسان این قانون را برای خانواده ننوشته اند بلکه برای متلاشی نمودن آن وضع کرده اند .

این ماده قانونی به معنای به حراج گذاشتن حیثیت مادران، زنان و دختران ایرانی است و شخصیت زن را به اندازه یک شریک جنسی بدون اختیار که حتی حق اعتراض هم ندارد و تنها در مقابل تمکین جنسی نفقه دریافت می کند تنزل میدهد .

امروز با تصویب چنین ماده قانونی زن ایرانی که تاکنون از قوانین نابرابر و تبعیض و خشونت ناشی از آن رنج میبرده در شرایط سخت تری قرار خواهد گرفت. قانونی که موجب گسترش امار طلاق، خشونت، فرار، خودکشی، قتل و انواع و اقسام آسیب های اجتماعی خواهد شد.

بدين ترتيب، معلوم مي شود که در پس پرده برخورد با فعالان زن چه می گذشته است. تمامی داستان سرایی ها و پرونده های مفتوح و انواع و اقسام احکام ریز و درشت، زندان و شلاق برای آن بود که در زمان تصویب چنین قوانین متحجرانه ای، زنان ایرانی توان هیچ اقدام اعتراض آمیزی را نداشته باشند.

امروز زنان ایرانی در یک گلوگاه تاریخی ایستاده اند. در مکان و زمانی که دختران به دنیا نیامده چشم هایشان را به آن ها دوخته اند و زنانی که در صدسال گذشته هرکدام به یک شکل برای ارتقاي وضعیت زنان تلاش کردند و امروز در میان ما نیستند به تماشای ما ایستاده اند و ما را از غفلت و بی عملی نهیب می زنند. امروز، خطر لايحه جديد مانند جرقه ای مترصد اتش زدن به بنیاد خانواده در ایران است تا در پناه آن مردان تنوع طلب و شهوت ران بتوانند به راحتی به ارضای خواسته های خود بپردازند و زنان هم با عفت و حجاب و حجب و اطاعت زیر سایه چنین مردانی فرزندان خود را بزرگ نمایند و دم برنیاورند. چراکه هرگونه اعتراضی در حیطه خانواده ازچهره آنان زنانی عصیانگر و ناسازگار ساخته و آنها را متهم به عضويت در پیاده نظام انقلاب های رنگارنگ و همگامي با سیاست های آمریکا خواهد نمود.

آنان که به نهادينه کردن چنين قوانيني در جامعه ايراني اميد بسته اند، غافلنداز آن که زن ایرانی، حتی زنان خانه نشین، چنانچه از محتواي این قوانین نا برابر باخبر شوند در خانه ها نخواهند ماند و صدای اعتراض خود را به گوش لایحه نویسان خواهند رساند. در چنین شرایطی وظیفه تک تک ماست که به هر نحوی به زنان بيشتر و بيشتري بگوییم که خطر، چگونه پشت در خانه های آن ها به کمین نشسته است.

معلم گفت:

" صدایی که شما را یاد فصل ها بیندازد چیست؟ "

یکی گفت" باد " دیگری گفت: " خش خش برگ "

بعدی: " باران"

معلم پرسید:" حال صدایی که شما را یاد خود بیندازد چیست؟ "

کسی جواب نداد.

همه در فکر بودند

به نقل از صدرای عزیز

تکرار سکوت

سکوت از نبودن بغض نيست. از بي دردي نيست.
سکوت از عادت نيست. از روزمرگي و فراموش شدگي. از خواب و رخوت و بي حوصلگي. از دلتنگي.
سکوت از فريادهاي در گلو مانده است و نعره هايي که هيچ وقت شنيده نشد.
همه چيز هست و گوشي نيست براي شنيدن. جز سکوتي که گاه و بيگاه همدم فريادهايي است که بي خبر و ناخواسته از روزهايي دور ميايد.
از دلتنگيهايي که فراموش شده. از خيانتهايي که به روزگار شده.

دوباره وقت سفر شد سفر به دماوند با دوستانم در رصد خانه ی زعفرانیه امیدوارم شب رصدی خوبی داشته باشیم ولی خیلی می ترسم از این می ترسم  که دوستام دوباره بهم بگن چیه شایان تو لکی؟!چت شده چرا باز تنها نشستی؟!بیا اینجا پیش ما و من بازم باید این جمله ی کلیشه ای رو تکرار کنم:چیزی نیست یه کم دلم گرفته شما برید منم میام

هرچي که هست روي دلم بدجوري قلمبه شده

امیدوارم بالاخره تو یه سفر احساس تنهایی نکنم...جات خالیه...خیلی زیاد.....


نسبت ترس و ددمنشی
گرگها به ذاته موجوداتی درنده و آدم خوار نیستند...حتی در حالت طبیعی به مقدار لازم...درست به اندازه ی اشتهایشان شکار می کنند. شیر ها هم همینطور . آنها هم بسیار خونسرد و راحت یکی یا حداکثر دو تا  گاوی گاو میشی چیزی را شکار می کنند و بعد...به آسودگی آن را به همراه دوستانشان میل می کنند...اما همه ی ما ها داستان گرگهایی را شنیده ایم که نا گهان به گله ی گوسفند زده و تا می توانسته اند دریده اند و دست آخر و در بهترین حالت یکی از آن همه گوسفند دریده شده را برداشته اند و رفته اند. و بقیه گوسفند های بد بخت  لت و پار شده مانده اند و دامداری که الان دامدارنیست...داغدار است.

حالا حساب چیست. واقعا چرا اینگونه شده؟ آیا گرگ ها گاهی بد ذات اند و گاهی رفتاری نرمال تر دارند؟

گرگها به ذاته درنده نیستند آنها همواره به مقدار لازم می درند و می خورند. اما گرگها خجالتی اند و دور از آدمیزاد زندگی می کنند. و آن وقتی که به هر دلیلی به نزدیکی آدم برسند می ترسند. آنقدر که نمی دانند چه بکنند. آنها موجوداتی نه چندان قوی هستند. اصلا بزرگ منشی هم ندارند. چون ضعیفند.. به راحتی از پا در می آیند. برای همین وقتی به نزدیکی شکار انبوهی که در ید قدرت انسانها هستند می رسند با سرعت تمام می درند. با پارس اولین سگ گله بر شدت عملشان می افزایند . گوسفند ها را یکی یکی می درند... چون ترسیده اند و در آخر شاید حتی یکی گوسفند را هم بر ندارند و فرار کنند. حکایت غریبی است نسبت بین ترس و درندگی . نسبت بین ترس و رفتار های ددمنشانه. مثلا شیر ها هیچگاه چنین رفتاری را از خود بروز نمی دهند. آنها نمی ترسند . و اگر هم بترسند کنار می روند تا باردیگر. آنها نمی ترسند و ددمنش هم نیستند و هیچگاه هم چنین رفتاری را از خود بروز نمی دهند. می دانید؟ شغالها هم هیچ وقت رفتار گرگ ها را از خود بروز نمی دهند. می دانید چرا؟ آنها ضعیف اند و خودشان هم آن را قبول دارند. آنها قرار نیست خود را پهلوان نشان دهند. آنها می ترسند . ترسو هستند. برای همین به راحتی یک مرغ را از آغل بر می دارند و الفرار...دیگر هیچ. اما گرگها حتی رویشان نمی شود خود را ترسو بنامند. آنها می ترسند ( رفتار ددمنشانه) اما خود را به "قدرتمندی" منسوب کرده اند . نتیجه ی آن هم همان رفتار  عجیبشان در برابر ترس است. نسبت عجیبی است. حکایت غریبی است این حکایت ترس و قداره بندی.

این مرد هم ترسیده ...اما خود را ضعیف نمی دانسته تا بردارد و فرار کند.او ترسیده اما چون قدرتمند نبوده  نتوانسته کناری بایستد و دشت پر از رمه را تماشا کند. او ترسیده و چون گرگی که به گله رسیده هر چه داشته و نداشته را دریده و حالا گرسنه مانده. بی آبرو ...بی همسر ...بی اعتبار و بی انسانیت....

                              

 

و..

                             

و... به نقل از پژمان نوروزی

نگران تنهايي هاي من نباش رفيق !
خيال ميکني غريبه ام، اما اينجا شهر من است.
توي شهر من، پر از کوچه هاي پهن و درختهاي بلنده که ميشه شبها برحسب اتفاق، يکيشون رو کشف کرد و توي تاريکي سري چرخوند و قصرهاي کوچيک و بزرگش رو سياحت کرد.
شهري که ميدونم اگه دير بجنبم، همراه خيليهاي ديگه ، توش گم ميشم و حتي اسمش رو هم فراموش ميکنم.
باکي نيست ...
به حافظه ام و به خاطراتش اعتماد ميکنم تا تحمل تنهاييها و رنگهاي بي قافيه کوچه هاش برام راحتتر بشه.
اما يک روز، شايد يک نفرين ... يا نه ...
نفرين، تفريحي بيش نيست براي خيالي خميري
شايد يک نخواستن...
آره ... 
يک نخواستن ، هيولاهايي ساختند که حالا کابوس شبهاي رخوت و خستگي من شده. هيولاهايي که از ديدن زخمهاي يکديگر و ناکار کردن و جويدن همديگر سيرايي ندارند.
شايد زندگي تا بوده واقعا همين بوده. با همه ديوها و هيولاهايش که حالا انگار از قصه ها دلزده شده اند.
همه چيز انگار از يک نخواستن ميايد.
نخواستن براي بيرون رفتن از اين شهرفرنگ که ديوارهاي طلايي و قشنگش، روزي برق و جلايي داشت و حالا ديوارهاي قهوه اي و زنگار گرفته، همه طرف ، باقي مانده و اندک چشماني که انتظار ديدن چهره اي از دريچه هاي اين شهر فرنگ را با تمام عمرشان تاخت ميزنند.
ميگويند ... شهرفرنگي، در گوشه اي از همين شهر، برج ميسازد و به اسم قصر ميفروشد به من و شما.
بايد تا اسم شهرم فراموش نشده...
بايد با تمام خورده اراده هاي باقيمانده ...
بايد راهي به دريچه هاي اين شهرفرنگ پيدا کنم تا پيش از پرواز، نگاهي از بيرون به اين شهر بيندازم تا لااقل تمام خاطراتم را با مردمان اين شهر مرور کرده باشم.
خب... خدا را شکر ديگر غمي نيست.... همه چيز بر وفق مراد است و خوب.
گفتم که ... نگران تنهاييهاي من نباش، رفيق !

حکايت عجيبيه و خوب ميدونم انتظار زياديه که بخوام همه چيز رو اونجور که هست بدوني وقتي خودم نميدونم اين حکايت از کجا شروع شده.
شايد حکايت ما، کوچيکتر از اين حرفها باشه و من زيادي بزرگش کرده ام.
هرچي که هست روي دلم بدجوري قلمبه شده.
اصلا ميدوني چيه ؟ قضيه اونقدرها هم مهم نيست.
راستش، ديگه اين روزها، واسه صحبت کردن ازش، حوصله نيست. اصلا گفتنش مگه چيزي رو عوض ميکنه ؟
اين حکايت رو هرکي که شروع کرد، خودش ميدونه چجوري تمومش کنه.
شايد زور من اونقدر باشه تا کاري کنم که نقطه آخر اين حکايت تکراري با بقيه نقطه ها فرق داشته باشه.
اگه ميگم راضيم و خدا رو شکر .... همون خدا ميدونه که اين رو از ترس اين گفته ام تا همين چيزهاي بهم ريخته رو از دست ندم.
کاش اين حکايت، يه جورايي، درست و حسابي تموم بشه.

تو شگرف، تو رها، و برازنده خاك

سفره اي که پهن شد، اينبار خالي از دلتنگي بود.
فقط... بوي گلاب بود و گلهاي بي ريشه و درحال مرگ.
بين آنهمه سکوت، مرور يک خط از قصه هاي تو براي گفتن تمام خاطراتم بس بود.
راستش را بخواهي... قصد ديدار، هرچه بود از نياز بود... به خداي بزرگ تو.
و تو چه صادقانه هرچه مرهم داشتي، رو کردي وقتي ديدي از نشان دادن زخمهايم شرم دارم.
حالا تمام غرور من از با تو بودن اين است که از پشت پنجره اي که تو باز کردي، گاهي خداي تو را ميبينم که ساده و صبور، آب و خاک و هوا را نوازش ميکند و تو آنطرفتر، درسايه يک درخت، آوازهاي خدا را زمزمه ميکني.

ابري نيست، بادي نيست

وقتي ديگه حرفي براي گفتن نمونده بود، گفت :
خب... همه چيز رو گفتيم و همه جا را ديديم. حالا بگو چي داري و به کدومش افتخار ميکني ؟
صبر نکردم. فوري گفتم : هيچي ... تا هستم، همه چيز و هرچيز مال بقيه. اوني که مال منه و نميذارم کسي ازش مايه بذاره، آبرو و شرفمه.

گذشت ...

حالا پشيمون نيستم ازاينکه چيزهايي که شايد همه فکر ميکردند مال منه، برداشتند و بردند و دمي خوش گذروندند.

اما من ساده هنوز منتظر باد و بارونم و يه رهگذر تا امانتيهام رو اگه عمري باشه با يه چيز بهتر (به خيال خودم) تاخت بزنم.