نسبت ترس و ددمنشی
گرگها به ذاته موجوداتی درنده و آدم خوار نیستند...حتی در حالت طبیعی به مقدار لازم...درست به اندازه ی اشتهایشان شکار می کنند. شیر ها هم همینطور . آنها هم بسیار خونسرد و راحت یکی یا حداکثر دو تا  گاوی گاو میشی چیزی را شکار می کنند و بعد...به آسودگی آن را به همراه دوستانشان میل می کنند...اما همه ی ما ها داستان گرگهایی را شنیده ایم که نا گهان به گله ی گوسفند زده و تا می توانسته اند دریده اند و دست آخر و در بهترین حالت یکی از آن همه گوسفند دریده شده را برداشته اند و رفته اند. و بقیه گوسفند های بد بخت  لت و پار شده مانده اند و دامداری که الان دامدارنیست...داغدار است.

حالا حساب چیست. واقعا چرا اینگونه شده؟ آیا گرگ ها گاهی بد ذات اند و گاهی رفتاری نرمال تر دارند؟

گرگها به ذاته درنده نیستند آنها همواره به مقدار لازم می درند و می خورند. اما گرگها خجالتی اند و دور از آدمیزاد زندگی می کنند. و آن وقتی که به هر دلیلی به نزدیکی آدم برسند می ترسند. آنقدر که نمی دانند چه بکنند. آنها موجوداتی نه چندان قوی هستند. اصلا بزرگ منشی هم ندارند. چون ضعیفند.. به راحتی از پا در می آیند. برای همین وقتی به نزدیکی شکار انبوهی که در ید قدرت انسانها هستند می رسند با سرعت تمام می درند. با پارس اولین سگ گله بر شدت عملشان می افزایند . گوسفند ها را یکی یکی می درند... چون ترسیده اند و در آخر شاید حتی یکی گوسفند را هم بر ندارند و فرار کنند. حکایت غریبی است نسبت بین ترس و درندگی . نسبت بین ترس و رفتار های ددمنشانه. مثلا شیر ها هیچگاه چنین رفتاری را از خود بروز نمی دهند. آنها نمی ترسند . و اگر هم بترسند کنار می روند تا باردیگر. آنها نمی ترسند و ددمنش هم نیستند و هیچگاه هم چنین رفتاری را از خود بروز نمی دهند. می دانید؟ شغالها هم هیچ وقت رفتار گرگ ها را از خود بروز نمی دهند. می دانید چرا؟ آنها ضعیف اند و خودشان هم آن را قبول دارند. آنها قرار نیست خود را پهلوان نشان دهند. آنها می ترسند . ترسو هستند. برای همین به راحتی یک مرغ را از آغل بر می دارند و الفرار...دیگر هیچ. اما گرگها حتی رویشان نمی شود خود را ترسو بنامند. آنها می ترسند ( رفتار ددمنشانه) اما خود را به "قدرتمندی" منسوب کرده اند . نتیجه ی آن هم همان رفتار  عجیبشان در برابر ترس است. نسبت عجیبی است. حکایت غریبی است این حکایت ترس و قداره بندی.

این مرد هم ترسیده ...اما خود را ضعیف نمی دانسته تا بردارد و فرار کند.او ترسیده اما چون قدرتمند نبوده  نتوانسته کناری بایستد و دشت پر از رمه را تماشا کند. او ترسیده و چون گرگی که به گله رسیده هر چه داشته و نداشته را دریده و حالا گرسنه مانده. بی آبرو ...بی همسر ...بی اعتبار و بی انسانیت....

                              

 

و..

                             

و... به نقل از پژمان نوروزی