از تو فقط خاطره ای دوردست مانده است:
خاطره ای مثل ابر
خاطره ای مثل مه
مثل باد
خاطره ای که همه تکه هایش کم کم از هم گسست.
در یادم خوب هست
روزی کز کوچه ها رد شدی
- وقتی طوفان نشست -
بی صدا
در پشت پنجره قلبی شکست.
عشق, چیزی نیست جز بارانی از غم پشت یک لبخند
تا که هرکس, آفتابی حس کند حال و هوایت را
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال
و عشق, تنها عشق
تو را به گرمی یک سیب می کند مانوس
و عشق, تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن….

ما را به رندی افسانه کردند               پیران جاهل شیخان گمراه

عیشم مدام است از لعل دلخواه             کارم به کام است الحمدلله

ای بخت سرکش تنگش ببرکش           گه جام زرکش گه لعل دلخواه

ما را به رندی افسانه کردند               پیران جاهل شیخان گمراه

از دست زاهد کردیم توبه                  وز فعل عابد استغفرالله

جانا چه گویم شرح فراقت                چشمی و صد نم جائی و صدآه

کافر مبیناد این غم که دیدست            از قامتت سرو از عارضت ماه

شوق لبت برد از یاد حافظ                 درس شبانه ورد سحرگاه

 

گر تیغ بارد در کوی آن ماه             گردن نهادیم الحکم لله

آئین تقوی ما نیز دانیم                    لیکن چه چاره با بخت گمراه

ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم            یا جام باده یا قصه کوتاه

من رند و عاشق در موسم گل            آنگاه توبه استغفرالله

مهر تو عکسی بر ما نیافکند             آئینه رویا آه از دلت آه

حافظ چه نالی گر وصل خواهی         خون بایدت خورد در گاه و بیگاه

 

گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالازدنت را
بی قید
و تکان دادن دستت که
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که
عجیب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس
کاش می دیدم
من به خود می گویم:
” چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خکستر کرد ؟ “

پ.ن: کاش یه لحظه جای من بودی...کاش یه لحظه اونجوری که من بهت فکر میکنم به من فکر میکردی!!!....

کاش...

 
!... انسان ِ ارزانو زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست
...

این عکس حالمو خیلی خراب کرد...

آآآآآآآآآآآآآآآآی  خدا

ههههههه :)  خدا!!!!!!!!!!!!!

زندگی من...زندگی ما؟

زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتنک دو همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد 
که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
و در این حسی است
که من آن را با ادرک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست
دل من
که به اندازه یک عشقست
 به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
 به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
 که به اندازه یک پنجره می خوانند
 آه ...
سهم من اینست
سهم من اینست

پ.ن: زندگی شاید سکوت من  غرور تو باشه ...شاید زندگی اصلا چیزی نباشه...

ما یک خانه ی معمولی داریم، با دیوار های شفاف، تا چهار ساکنان آن هیچ گاه نتوانند خود را از چشم دیگری پنهان کنند. به این ترتیب تنهایی مغلوب می شود، زیرا چنان که همه  می دانند بدی در تنهایی خفته است....

 

من شما را دوست دارم. من باید شما را دوست بدارم. پس شما را دوست دارم. شما انسان هستید، پس من شما را دوست دارم. همه انسان ها را، هر طور که باشند، دوست دارم...

با صدایی حاکی از تسلیم تکرار کرد:« دوستتان دارم»....

 

در سال دوم تحصیل به خاطر اینکه سه بار پشت سرهم در یک ماه شاگرد اول شده بودم، تنبیه شدم. به « شورای رفاقت» احضار شدم و از من خواستند که علت کارم را توضیح بدهم....

 

از میرا می ترسم، نمی دانم چرا...

 

نقابهایمان را تکه تکه کندیم. بدون گفته یی. خون از گونه ها و پیشانی برهنه شده مان می ریخت...

این کتاب واقعا عالیه!!!!!

میرا   نوشته ی : کریستوفر فرانک