اگر دهانی برای خندیدن نداری چشمی هم برای گریستن نداری
حالا دیگه جدا به جنون نزدیک شدم...حوصله ی فکر کردم ندارم...آخه به چی فکر کنم؟ به دیر اومدن اتوبوس به تاخیر خوردن تو مدرسه به خیابونای پر از چال و چوله به اختلاف طبقاتی به تمایز نژادی به نابرابر بودن حقوق زن و مرد به مرگ اندیشه به فقر به فحشا به سو استفاده از بچه ها به ایدز به انتخابات به انتصابات به دولت شرمنده به ملی پوش بازنده به انتقاد سازنده به زندانی سیاسی به جنگ به خودکشی به ماهواره به اینترنت به سکس به آدم های روشنفکر به اصلاح طلبا به اصولگراها به اینکه میخوام چیکاره شم به اینکه علم بهتر از یا ثروت؟ به مردم گرسنه آفریقا؟...به حسرت نبودن... اصلا فکر کردن یا فکر نکردن چه فرقی میکنه؟....دارم قدم میزنم زیر این برج های بلند و فکر نکردن رو تجربه می کنم...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۸۶ ساعت 18:49 توسط شایان
|