صدای من ردی از مردم پایین دست دارد درست مثل اینکه صدای من نباشد بلکه صدای غریبه ایست از درون من شکی ندارم که خودم را همه ی عالم را خفته ترجیح میدهم دیگر تحمل ندارم کسی حرف های من را نفهمد دیگر خسته شده ام از این همه خنده های زورکی و اشکهای یواشکی اشک هایی که مرا به خواب میبرد به جایی که دوستش دارم پیش کسی که دوستش دارم به فضایی که سرشار از او باشد بی هیچ غمی...ولی افسوس که باز هم خورشید طلوع می کند...

امروز یکی دیگه از دوستام میره... میره یه جا که راحت تره ولی من دلم براش تنگ میشه امروز من تنها تر از قبل میشم اصلآ نمیدونم ...نمیدونم چرا من هرکی رو دوست دارم ازم دور میشه...

به هر حال هرکی صدامو میشنوه...

بهش بگه...

آقا نیما خیلی دوست داریم...منتظرتم که بیای و بعد دوباره کلی باهم خوش میگذرونیم...