ساقیا برخیز و درده جام راساغر می بر کفم نه تا ز برگر چه بدنامیست نزد عاقلانباده درده چند از این باد غروردود آه سینه نالان منمحرم راز دل شیدای خودبا دلارامی مرا خاطر خوش استننگرد دیگر به سرو اندر چمنصبر کن حافظ به سختی روز و شب
خاک بر سر کن غم ایام رابرکشم این دلق ازرق فام راما نمیخواهیم ننگ و نام راخاک بر سر نفس نافرجام راسوخت این افسردگان خام راکس نمیبینم ز خاص و عام راکز دلم یک باره برد آرام راهر که دید آن سرو سیم اندام راعاقبت روزی بیابی کام را
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی ۱۳۸۶ ساعت 18:42 توسط شایان
|
به نام حق به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد. و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم. سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل. و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.
او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم. فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.
اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست. شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش . اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد. حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ...