خبر رسید قیصر پرنده شد.کاری از دستم بر نیامد جز نگارش این چند سطر ساده به پاس همه ی مهربانی های دوستی که همیشه به دوستی اش می بالیدم. و راستی که 

ناگهان چقدر زود دیر می شود

 

زنده یاد قیصر امین پور

 

آیینه ها دچار فراموشی اند

و نام تو ورد کوچه خاموشی

امشب تکلیف پنجره

بی چشم های باز تو

روشن نیست!

زنده یاد قیصر امین پور

 هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم