|
سلام ۱-نمی دونم بعد چند ماه دارم این وبلاگو به روز می کنم ولی میدونم این چند وقته اتفاقات زیادی افتاد که مسیر زندگیمو تحت تآثیر قرار داد. شاید الآن آیندرو خیلی روشن تر و بهتر می بینم چون کنار یه آدمیم(خودش می دونه کیو میگم-(-:) که به نفس کشیدنم ارزش میده. ۲-رفتارای منو نمی تونی با پارسال همین موقع ها مقایسه کنی بزرگتر شدم. ۳-... ۴- All alone, or in twos,
روزها و شب ها گذشت و من روز و شب بودم به یاد تو در فریب امید و انتظار
از اون روزا که زود گذشت حالا عرض می کنم چرا
اینک موج سنگین گذرزمان است که در من می گذرد
از تو فقط خاطره ای دوردست مانده است:
عیشم مدام است از لعل دلخواه کارم به کام است الحمدلله ای بخت سرکش تنگش ببرکش گه جام زرکش گه لعل دلخواه ما را به رندی افسانه کردند پیران جاهل شیخان گمراه از دست زاهد کردیم توبه وز فعل عابد استغفرالله جانا چه گویم شرح فراقت چشمی و صد نم جائی و صدآه کافر مبیناد این غم که دیدست از قامتت سرو از عارضت ماه شوق لبت برد از یاد حافظ درس شبانه ورد سحرگاه گر تیغ بارد در کوی آن ماه گردن نهادیم الحکم لله آئین تقوی ما نیز دانیم لیکن چه چاره با بخت گمراه ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم یا جام باده یا قصه کوتاه من رند و عاشق در موسم گل آنگاه توبه استغفرالله مهر تو عکسی بر ما نیافکند آئینه رویا آه از دلت آه حافظ چه نالی گر وصل خواهی خون بایدت خورد در گاه و بیگاه
گاه می اندیشم پ.ن: کاش یه لحظه جای من بودی...کاش یه لحظه اونجوری که من بهت فکر میکنم به من فکر میکردی!!!.... کاش...
این عکس حالمو خیلی خراب کرد... آآآآآآآآآآآآآآآآی خدا ههههههه :) خدا!!!!!!!!!!!!!
زندگی شاید پ.ن: زندگی شاید سکوت من غرور تو باشه ...شاید زندگی اصلا چیزی نباشه...
ما یک خانه ی معمولی داریم، با دیوار های شفاف، تا چهار ساکنان آن هیچ گاه نتوانند خود را از چشم دیگری پنهان کنند. به این ترتیب تنهایی مغلوب می شود، زیرا چنان که همه می دانند بدی در تنهایی خفته است.... من شما را دوست دارم. من باید شما را دوست بدارم. پس شما را دوست دارم. شما انسان هستید، پس من شما را دوست دارم. همه انسان ها را، هر طور که باشند، دوست دارم... با صدایی حاکی از تسلیم تکرار کرد:« دوستتان دارم».... در سال دوم تحصیل به خاطر اینکه سه بار پشت سرهم در یک ماه شاگرد اول شده بودم، تنبیه شدم. به « شورای رفاقت» احضار شدم و از من خواستند که علت کارم را توضیح بدهم.... از میرا می ترسم، نمی دانم چرا... نقابهایمان را تکه تکه کندیم. بدون گفته یی. خون از گونه ها و پیشانی برهنه شده مان می ریخت... این کتاب واقعا عالیه!!!!! میرا نوشته ی : کریستوفر فرانک
|
About![]()
به نام حق
Home
|