تبليغاتX
خط خطی

خط خطی

باز کن پنجره را و به مهتاب بگو صفحه ذهن کبوتر آبی است خواب گل مهتابی است

سلام

۱-نمی دونم بعد چند ماه دارم این وبلاگو به روز می کنم  ولی میدونم این چند وقته اتفاقات زیادی افتاد که مسیر زندگیمو تحت تآثیر قرار داد. شاید الآن آیندرو خیلی روشن تر و بهتر می بینم چون کنار یه آدمیم(خودش می دونه کیو میگم-(-:) که به نفس کشیدنم ارزش میده.

۲-رفتارای منو نمی تونی با پارسال همین موقع ها مقایسه کنی  بزرگتر شدم.

۳-...

۴- 

All alone, or in twos,
The ones who really love you
Walk up and down outside the wall.
Some hand in hand
And some gathered together in bands.
The bleeding hearts and artistes
Make their stand.

And when they've given you their all
Some stagger and fall, after all it's not easy
Banging your heart against some mad bugger's wall.
"Isn't this where...."

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت16:31توسط شایان | |

روزها و شب ها گذشت و من

روز و شب بودم به یاد تو
در وهم شیرین خیال من
تو کنار من
من کنار تو

در چرخش پوچ این روزگار
روزها مدفون در انتظار
شب ها غرق سراب امید
آه از روزگار
آه از انتظار

ای روشنیٍ چشمان من
رویای من
دیدار توست

ای جاری در شعر و ترانه ام
در کلام من
عطر نام تو

روزها و شب ها گذشت و من
روزم شب نشد بی یاد تو

در فریب امید و انتظار
هر روز و شب به یاد تو

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت21:13توسط شایان | |

از اون روزا که زود گذشت
خیلی وقته گذشته
آشنایی اتّفّاقی بود
جدایی سرنوشته
می دونستم این جوری می شه، اصلاً
خوشی به من حرومه
حالا می خوام عوض بشم
دوره ی غم تمومه
من دیگه اون آدم قبلی نیستم
من دیگه اون آدم قبلی نیستم

حالا عرض می کنم چرا

 

منم می رم یاد می گیرم، آدم
چه جوری ترقّی می کنه
به هر دری می زنم، هدف
وسیله رو توجیه می کنه
این آقاهه با اون یکی
فرقی با هم ندارن
دنبال اونی باهاس بری که
الان خر رو سوارن
من دیگه اون آدم قبلی نیستم
من دیگه اون آدم قبلی نیستم
تا وقتی که تو نباشی
هیچی عوض نمی شه
قفلای زندگیم فقط
به دست تو وا می شه
آی بارون همیشه
آسمون وا نمی شه
تا وقتی تو پیشم نباشی
آی بارون همیشه
آسمون وا نمی شه
تا وقتی تو پیشم نباشی
تقیّه ی سیاسی می کنم
همه رو عاصی می کنم
رئیس کل می شم و بعد
مدیریّت شانسی می کنم
منم می رم ذوب می شم و
از صبح تا شب داد می زنم
با همه دشمن می شم و
سر همه فریاد می زنم
من دیگه اون آدم قبلی نیستم
من دیگه اون آدم قبلی نیستم
شاید کراوات خریدم
رفتم قاطی اپوزیسیون
یه وب سایتی راه انداختم
شایدم یه تیلیویزیون
مملکت و نجات می دم
به صورت از راه دور
یه جنبشی راه میندازم
با یه سری کچل و کور
من دیگه اون آدم قبلی نیستم
من دیگه اون آدم قبلی نیستم (اون آدم معمولی و این حرفا دیگه نیستم)
تا وقتی که تو نباشی
هیچی عوض نمی شه
قفلای زندگیم فقط
به دست تو وا می شه
آی بارون همیشه
آسمون وا نمی شه
تا وقتی تو پیشم نباشی
آی بارون همیشه
آسمون وا نمی شه
تا وقتی تو پیشم نباشی
ور دار ببر
می رم تو عالم هنر
واسه ی خودم حس می گیرم
قاطی بچّه معروفا، با
کریس دی برگ عکس می گیرم
بچّه های خیابونی رو
می زنم تو سرشون و فیلم می سازم
فیلم رو میفرستم تو جشنواره
از شهرت ثروت می سازم
من دیگه اون آدم قبلی نیستم
من دیگه اون آدم قبلی نیستم

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت19:38توسط شایان | |

اینک موج سنگین گذرزمان است که در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چون جوبار آهن در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چو نان دریائی از پولاد و سنگ در من می گذرد
***
در گذر گاه نسیم سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذرگاه باران سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذر گاه سایه سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام

نیلوفر و باران در تو بود
خنجر و فریادی در من
فواره و رؤیا در تو بود
تالاب و سیاهی در من

در گذرگاهت سرودی دگر گونه آغاز کردم
***
من برگ را سرودی کردم
سر سبز تر ز بیشه

من موج را سرودی کردم
پرنبض تر ز انسان

من عشق را سرودی کردم
پر طبل تر زمرگ

سر سبز تر ز جنگل
من برگ را سرودی کردم

پرتپش تر از دل دریا
من موج را سرودی کردم

پر طبل تر از حیات
من مرگ را
سرودی کردم

 

+نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت20:47توسط شایان | |

از تو فقط خاطره ای دوردست مانده است:
خاطره ای مثل ابر
خاطره ای مثل مه
مثل باد
خاطره ای که همه تکه هایش کم کم از هم گسست.
در یادم خوب هست
روزی کز کوچه ها رد شدی
- وقتی طوفان نشست -
بی صدا
در پشت پنجره قلبی شکست.
عشق, چیزی نیست جز بارانی از غم پشت یک لبخند
تا که هرکس, آفتابی حس کند حال و هوایت را
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال
و عشق, تنها عشق
تو را به گرمی یک سیب می کند مانوس
و عشق, تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن….

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت18:36توسط شایان | |

عیشم مدام است از لعل دلخواه             کارم به کام است الحمدلله

ای بخت سرکش تنگش ببرکش           گه جام زرکش گه لعل دلخواه

ما را به رندی افسانه کردند               پیران جاهل شیخان گمراه

از دست زاهد کردیم توبه                  وز فعل عابد استغفرالله

جانا چه گویم شرح فراقت                چشمی و صد نم جائی و صدآه

کافر مبیناد این غم که دیدست            از قامتت سرو از عارضت ماه

شوق لبت برد از یاد حافظ                 درس شبانه ورد سحرگاه

 

گر تیغ بارد در کوی آن ماه             گردن نهادیم الحکم لله

آئین تقوی ما نیز دانیم                    لیکن چه چاره با بخت گمراه

ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم            یا جام باده یا قصه کوتاه

من رند و عاشق در موسم گل            آنگاه توبه استغفرالله

مهر تو عکسی بر ما نیافکند             آئینه رویا آه از دلت آه

حافظ چه نالی گر وصل خواهی         خون بایدت خورد در گاه و بیگاه

 

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت10:7توسط شایان | |

گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالازدنت را
بی قید
و تکان دادن دستت که
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که
عجیب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس
کاش می دیدم
من به خود می گویم:
” چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خکستر کرد ؟ “

پ.ن: کاش یه لحظه جای من بودی...کاش یه لحظه اونجوری که من بهت فکر میکنم به من فکر میکردی!!!....

کاش...

+نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت18:12توسط شایان | |

 

!... انسان ِ ارزانو زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست
...

این عکس حالمو خیلی خراب کرد...

آآآآآآآآآآآآآآآآی  خدا

ههههههه :)  خدا!!!!!!!!!!!!!

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت22:25توسط شایان | |

زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتنک دو همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد 
که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
و در این حسی است
که من آن را با ادرک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست
دل من
که به اندازه یک عشقست
 به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
 به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
 که به اندازه یک پنجره می خوانند
 آه ...
سهم من اینست
سهم من اینست

پ.ن: زندگی شاید سکوت من  غرور تو باشه ...شاید زندگی اصلا چیزی نباشه...

+نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت14:7توسط شایان | |

ما یک خانه ی معمولی داریم، با دیوار های شفاف، تا چهار ساکنان آن هیچ گاه نتوانند خود را از چشم دیگری پنهان کنند. به این ترتیب تنهایی مغلوب می شود، زیرا چنان که همه  می دانند بدی در تنهایی خفته است....

 

من شما را دوست دارم. من باید شما را دوست بدارم. پس شما را دوست دارم. شما انسان هستید، پس من شما را دوست دارم. همه انسان ها را، هر طور که باشند، دوست دارم...

با صدایی حاکی از تسلیم تکرار کرد:« دوستتان دارم»....

 

در سال دوم تحصیل به خاطر اینکه سه بار پشت سرهم در یک ماه شاگرد اول شده بودم، تنبیه شدم. به « شورای رفاقت» احضار شدم و از من خواستند که علت کارم را توضیح بدهم....

 

از میرا می ترسم، نمی دانم چرا...

 

نقابهایمان را تکه تکه کندیم. بدون گفته یی. خون از گونه ها و پیشانی برهنه شده مان می ریخت...

این کتاب واقعا عالیه!!!!!

میرا   نوشته ی : کریستوفر فرانک

+نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت15:34توسط شایان | |